close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات جالب خودم سری اول - تولد تا 6 سالگی
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
درباره مــا
یک قدم تا .... بی‌نهایت
با سلام خدمت همه دوستان عزیز به سایت شخصی من خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را در کنار هم بگذرانیم ! تنها خواهش من از شما این است که با نظر ها و پیشنهادات خودتان در مورد سایت و مطالبی که در آن می گذارم , من را حمایت کنید :)) با تشکر فراوان
آرشیو

خاطرات جالب خودم سری اول - تولد تا 6 سالگی

146 بازدید دوشنبه 09 تير 1393 خاطره بازی,
لایک: نتیجــــه : 5 امتیــــاز توســـط 5 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 12

 

سری اول خاطراتم :

 چون خودم پسری شوخ طبع هستم ممکن است در لا به لای متن خاطرها  شوخ طبعی اینجانب گل کند  پس از همین جا و مکان عذر بنده را پذیرا باشید.

شروع :))

بامداد روز 13 آبان سال 1375 در حالی که همگان در خواب غریزی به سر می بردند بنده در حال به دنیا آمدن بودم

شخصی که با به دنیا آمدنش امید و آرزو را به خانه ی پدر و پدر پدر با خود به همراه می آورد. چون قبل از من سه خواهر به دنیا آمده بود و پدر بزرگم که شدیدا به پسر علاقه داشت از این امر چه بسا بسیار ناراحت !! و همچنین دیگران !

طبق روایتی که از خواهر بزرگترم شده است وقتی که او درحال برگشتن از راهپیمای روز دانش آموز, در بدو رسیدن به خانه شاهد به دنیا آمدنم بوده است.

در سنین کودکی به جز چند صحنه که در ادامه برای شما بازگو می کنم چیزی دیگر در خاطر ندارم

اولین صحنه که خیلی خوب در خاطر دارم شاشیدن در گهواره می باشد :)) دومین لحظه دستگیری من برای ختنه کردن و سومین تربیت توسط عموی محترم !

آخ آخ آخ حیف و صد کاش ! همیشه آرزو داشتم آن تربیت کردن را بر روی بچه گرامی ایشان تحمیل کنم ولی ..

نمی شود.

تقریبا 5 ساله بودم . ارادت خاصی نسبت به جوجه و مرغ ها داشتم و از دویدن و بازی کردن با آن ها لذت می بردم

عصر بود وعمو بنده که در دوران عاشقی خود به سر می برد و از اینکه آستین ها را برایش بالا نمی زنند عصبانی ! دیواری

کوتاه تر از من گیر نیاوره و به بهانه بیرون رفتن از خانه و بازی کردن با مرغان جلوی چشم مادرم قاشقی آغشته با شیره ی خرما که با آترا ( یک نوع وسیله ی گرم کننده :)) ) آن را داغ کرده بود بر پهلوی مبارکم گذاشت هنوز نمی دانم چطور آن درد

را تحمل کردم و بزرگترین سوالی که در ذهنم باقی است چرا مادرم کاری نکرد ! چرا پدرم حرفی به این عموی احمق نزد !

کلا از همه عموهایم خاطرات بدی دارم

خوب بگذریم به دلیل اینکه اینجانب در آن زمان کودکی بیش نبودم , تاریخ دقیق رویداد ها را بخاطر ندارم و فقط سن خود را به طور تخمینی حدس می زنم.

بخش خاطرات همراه با سن تخمینی :))

تقریبا 6 ساله بودم. روز 13 بدر بود در اطراف ما رسم هست که در این روز به یکی از امام زاده ها می رویم. این بار راهی امام زاده ابراهیم قتال شدیم شانس ما همه ایل و طایفه آنجا در حال سپری کردن روز خود بودند.وقت ناهار شد ما یک گوسفند برای ذبح کردن برده بودیم پدر بزرگ گوسفند بدبخت را به زمین فکند و کارش را ساخت بی آن که بداند چیزی از آن نصیبش نمی شود.جماعت لاشخور فامیل ما مانند آن حیوان ذکر شده نفر به نفر گوشت آن را در حلقوم فرزندان خود می کردند خدایا توبه ! این ها دگر کیستند؟ من و خواهرهایم و دایی و خاله هایم که تقریبا با هم همسن بودند به نقطه گریختیم همراه با مقداری غذا که از آن لاشخور ها کش رفته بودیم البته حق خودمان بود ! یک بطری نوشابه هم همراه ما بود که آن حیوان صفت ها در حال تعرض به آن بودند که این بار مقاومت کردیم

خوب سری اول خاطرات که مربوط به بدو تولد تا سن 6 سالگی بود برای شما بازگو کردم. باز هم باید عذر بنده را خواستار باشید چون من نه نویسنده حرفه ای هستم و نه مترجم ونه ویراستار تا آنجا که در توانم بود ,  تلاش برای اصلاح نقایص این مطلب به کار برده ام با آرزوی موفقیت برای شما منتظر سری بعدی خاطراتم باشید

 

برچسب ها :


پست های مرتبط :


ارسال نظر
kimia
(kimia) می گوید :

سلام

خیلی خوب نوشته بودید

واقعا لذت بردم

مایل بودید

به من هم سری بزنید!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ارتباط با مدیر
آمارگیر
    آمار مطالب
    کل مطالب : 5
    کل نظرات : 10
    آمار کاربران
    افراد آنلاين : 1
    تعداد اعضا : 0
    آمار بازديد
    بازديد امروز : 10
    بازديد ديروز : 1
    بازديد کننده امروز : 1
    بازديد کننده ديروز : 0
    گوگل امروز : 0
    گوگل ديروز: 0
    بازديد هفته : 11
    بازديد ماه : 66
    بازديد سال : 1,254
    بازديد کلي : 4,330
    اطلاعات شما
    آي پي : 54.167.253.186
    مرورگر :
    سيستم عامل :
مطالب جدید
  • کنکور = ماندیم در آینده = ماندن برای سال بعد
  • خیلی دیگه اغراق !!
  • ضد دختر !! از دست این دخترها
  • روز های بعد از کنکور !
  • خاطرات جالب  خودم سری اول - تولد تا 6 سالگی
مطالب پربازدید
  • روز های بعد از کنکور !
  • خاطرات جالب  خودم سری اول - تولد تا 6 سالگی
  • خیلی دیگه اغراق !!
  • ضد دختر !! از دست این دخترها
  • کنکور = ماندیم در آینده = ماندن برای سال بعد
مطالب تصادفی
  • خاطرات جالب  خودم سری اول - تولد تا 6 سالگی
  • خیلی دیگه اغراق !!
  • ضد دختر !! از دست این دخترها
  • کنکور = ماندیم در آینده = ماندن برای سال بعد
  • روز های بعد از کنکور !